دور دنیا برای صلح
دوچرخهٔ سفر با بار کامل، تکیه‌داده به دیوار ساحلی بالای خلیج، با کوه‌ها در پس‌زمینه

بگذارید سکه انتخاب کند چه می‌خوانید.

هر دوراهی را با انداختن سکه حل می‌کردند. اینجا سکه تعیین می‌کند کدام صفحه باز شود.

نیس، فرانسه

قانون سکه

شیر یا خط؟

همهٔ بریده‌ها

صفحاتی از کتاب.

چادر کنار جاده، شیلی
شیلی، دوراهی در تاریکی

وارد دره‌ی عمیق و زیبایی به‌نام کانیون شده بودیم که در خارج از مسیر اصلی قرار داشت. عمق و شیب این دره به‌گونه‌ای بود که آسمان به‌زحمت دیده می‌شد. مسحور شدن در این طبیعت زیبا باعث شد تا حواس‌مان از زمان و مکان پرت بشود و تا آن‌جایی طول دره را ادامه دادیم که ابتدا وارد دالانِ غار‌مانندی شده و سپس با پشت سر گذاشتن آن، به آبشار بسیار زیبایی رسیدیم. غرق شدن در مناظر باعث شد تا با تأخیر به مسیر اصلی برگشته و به تاریکی شب بربخوریم. در دل آن تاریکی، با رسیدن به مسیر دوراهی و نبودن علائم جاده‌ای، دچار اختلاف نظر بر سر انتخاب ادامه‌ی مسیر رکابزنی شدیم و طبق معمول، به قانون محکم و همیشگی سفرمان یعنی سکه رجوع کرده و پس از شیر یا خط و انتخاب مسیر، راه افتادیم.

سؤال مشترک بسیاری از افراد این بود که چگونه در سفری تا این اندازه سخت و طولانی، دچار اختلاف سلیقه و دوگانگی تصمیم نمی‌شویم. جا دارد یادی از قانون سکه بکنم که حلّال همه‌ی مشکلات و اختلاف سلیقه‌ها بود و به‌قدری به این قانون احترام می‌گذاشتیم و به آن پایبند بودیم که به‌اصطلاح «مو لای درزش نمی‌رفت». حتی اگر گزینه‌ی انتخابیِ سکه، اشتباه درمی‌آمد یا ما را دچار چالش و دردسر می‌کرد، به هیچ‌وجه اعتراضی به آن نداشتیم. بدین‌ترتیب پرتاب سکه برای سالیان طولانی، در طول همه‌ی سفرها، به قانون مستحکم و تغییرناپذیری تبدیل شده بود. وضعیت قوانین در زندگی اجتماعی هم این‌گونه است و ربطی به پیچیدگی یا سادگی قوانین ندارد. اصل مهم، تعهد و عمل به قوانین است.

«۶۴ هزار کیلومتر برای صلح»، فصل «قانون سکه»

ادامه‌اش را در کتاب بخوانید
پارک شیرهای سفید، ژوهانسبورگ، آفریقای جنوبی
ژوهانسبورگ، حوالی ظهر

حوالی ظهر در مسیر بازگشت از سفارت بودیم و پیاده‌رو و خیابان‌ها هم نسبتاً شلوغ و مردم در حال تردد بودند که به یک‌باره از پشت سر مورد حمله‌ی چندین نفر قرار گرفتیم. این یورش به‌قدری برق‌آسا و سریع بود که فرصت واکنش آن‌چنانی پیدا نکردیم. سارقان، مسلح به تپانچه و چاقو بودند و فقط توانستیم چند واکنش جزئی در حد گرفتن چاقوی یکی از مهاجمان نشان بدهیم، که موجب بریدگی دست من نیز شد. کار خاصی نتوانستیم انجام بدهیم، چون از هر طرف از سر و کول‌مان آویزان شده بودند. بعد هم که چشممان سیاهی رفت و کف پیاده‌رو ولو شدیم. امیر که زودتر از من به هوش آمده بود، بالای سرم آمد و مرا هم به هوش آورد. لحظاتی طول کشید تا متوجه بلایی بشوم که بر سرمان آمده بود. نمی‌دانم در آستانه‌ی مرگ بودم یا خیر، ولی در آن حدود نیم ساعت بی‌هوشی، تمام گذشته‌ام مقابل چشمانم رژه می‌رفت و گویی روحم به آسمان رفته بود! نکته‌ی خیلی عجیب، بی‌تفاوتی عابران و مغازه‌دارانی بود که جلوی چشمشان به ما حمله کرده بودند و حتی پس از رفتن سارقان نیز، نه کسی با پلیس تماس گرفته بود و نه سعی کرده بود ما را به هوش بیاورد یا کمکی بکند.

«۶۴ هزار کیلومتر برای صلح»، فصل «آفریقای جنوبی: رودررو با مرگ»

ادامه‌اش را در کتاب بخوانید
برج ایفل، پاریس
سینمایی در تهران، سال‌ها پیش از سفر

به خاطر دارم که روزی با یکی از دوستان سرگرم تماشای فیلمی بودیم که ماجرایش در پاریس اتفاق می‌افتاد. به محض دیدن برج ایفل در صحنه‌ای از فیلم، خطاب به دوست مخالف‌خوانم گفتم که بالاخره روزی با دوچرخه جلوی این برج عکس خواهم گرفت! اما جز لبخندِ توأم با یأس و کنایه‌ی «آرزو بر جوانان عیب نیست»، پاسخی برایم نداشت!

«۶۴ هزار کیلومتر برای صلح»، پیش‌گفتار

ادامه‌اش را در کتاب بخوانید
پل گلدن گیت، ایالات متحده
سن‌دیه‌گو، ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱

روزی که دوچرخه‌های جدید رسید و در فروشگاه حمید سرگرم آچارکشی و تجهیز دوچرخه‌ها بودیم، بزرگ‌ترین و دراماتیک‌ترین حادثه‌ی تروریستی رخ داد، که نه‌تنها سفر ما، بلکه تمام مناسبات بین‌المللی را تحت تأثیر قرار داد.

«۶۴ هزار کیلومتر برای صلح»، فصل «دوچرخه‌های نو و ۱۱ سپتامبر»

ادامه‌اش را در کتاب بخوانید
روز بازگشت ما به ایران
مرز ایران، ۶ دسامبر ۲۰۰۴

آن‌ها به محض رسیدن، ما و دوچرخه‌ها را روی دست بلند کرده و وارد خاک ایران کردند. مأموران مرزی که انتظار چنین اتفاقی را نداشتند، برای پیشگیری از هرگونه رخداد احتمالی، فوری گذرنامه‌ها را مهر کرده و توسط یکی از سربازها به دستمان رساندند. بیرون گمرک آستارا، با عده‌ی زیادی مواجه شدیم که برای پیشواز آمده بودند. آن‌ها با تشکیل گروه خودجوش واقعی و مردمی، چاپ پوستر و کارهای دیگر، حسابی سنگ تمام گذاشته و ما را مورد لطف خود قرار داده بودند.

لحظه‌ی دیدار خانواده‌ها و دوستان و عزیزان، پس از چهار سال و سه ماه دوری و سفر به پنج قاره‌ی دنیا، وصف‌ناپذیر بود. به‌خصوص با دیدن کودکانی که قد کشیده و بزرگ شده بودند، طول سفر و گذر زمان را بیشتر و بهتر احساس می‌کردیم. وقتی زندگی یک روال طبیعی و عادی را سپری می‌کند و ماجرای خاصی رخ نمی‌دهد، انگار آدم زیاد متوجه سپری‌شدن زمان نمی‌شود و شاید فقط با دیدن رشد بچه‌ها به گذر زمان پی می‌برد. اما وقتی در روند گذر عمر، تغییر و هیجان یا رخدادی مانند سفر پیش بیاید، با وجود این‌که طول زندگی همان است، اما گویی عمر و زمان در عرض حرکت می‌کند و بیشتر به چشم می‌آیند.

«۶۴ هزار کیلومتر برای صلح»، فصل «مرز ایران»

ادامه‌اش را در کتاب بخوانید
کویر نوادا، ایالات متحده
آخرین صفحه

این سفر برای ما تجربه‌ی بزرگی بود و این نکته را نشان داد که باید بیاموزیم که رؤیاپردازی را فراموش نکنیم. تحصیل، شغل، خانه، اتومبیل و غیره، نیازها و حقوق اولیه‌ی زندگی همه‌ی ماست، اما نباید اجازه بدهیم که رؤیاهایمان را قربانی خود کنند. هیچ‌وقت نباید رؤیاپردازی را فراموش کنیم و یادمان نرود که برای عملی‌کردن رؤیاها و به‌دست‌آوردن برخی چیزها، ناگزیر به دست‌شستن از برخی چیزهای دیگر هستیم؛ چراکه همه چیز را نمی‌شود همزمان با هم خواست.

«۶۴ هزار کیلومتر برای صلح»، سخن پایانی

ادامه‌اش را در کتاب بخوانید
در جاده، گرجستان
خروج پنهانی از ایران، ۱۹۹۶

قرار گذاشتیم به هیچ‌کس چیزی از تصمیم‌مان برای رفتن نگوییم؛ خانواده‌ها بعد از رفتنمان می‌فهمیدند که نیستیم و خیال می‌کردند برای رکاب‌زنی تازه‌ای در داخل ایران راه افتاده‌ایم.

هر سه بی‌سروصدا از خانه بیرون زدیم و به مغازه رفتیم؛ بی‌آنکه چراغی روشن کنیم و تا جایی که می‌شد بی‌صدا، شروع کردیم به جمع‌کردن وسایل و آماده‌کردن دوچرخه‌ها.

«پارس تا پترا با دو چرخ»، فصل «راه‌افتادن در سکوت»

ادامه‌اش را در کتاب بخوانید

تجربه‌های بکر

سفر در کتاب‌ها ادامه دارد.

هر دو کتاب، چاپ انتشارات لوح فکر.

  • «پارس تا پترا با دو چرخ»، سفر نخست، از ترکیه و سوریه و اردن تا پترا
برج ایفل، پاریس
پاریس و قولی که عملی شد.